درود،

بازهم شرمنده از دوستان عزیز که فرصت اومدن به فضای نت و کامنت گذاشتن رو ندارم، ولی با گوشی به وبلاگ هاتون سر می زنم.

الان هم فقط مدت کوتاهی در نت هستم که می تونم پست بذارم، از بابت این که نمی تونم کسی رو دعوت کنم هم شرمنده ام.

با چند دوبیتی و رباعی در خدمتتون هستم.

 

دوبیتی:

 

(1)

تو تنها سرپناهت را نگه دار

و تن پوش سیاهت را نگه دار

به تو چه مزرعه غارت شد و رفت

مترسک تو کلاهت را نگه دار

 

***

(2)

شکوه شهر را از یاد بردیم

درون خود چه قدر آرام مردیم

بخواب آسوده کوروش، میهنت را

به دست قوم چنگیزی سپردیم

 

***

(3)

شبی یک اتفاق سرد افتاد

برای این دل پر درد افتاد

گمان می کرد سبز و ماندگار است

شبیه برگ های زرد افتاد

 

***

(4)

پر از حس گناه و شرم می گشت

پی جنس نخی یا چرم می گشت

میان کوه هایی از زباله

به دنبال لباس گرم می گشت

 

***

(5)

نمی فهمی که این دو فرق دارند؟

لباس کهنه و نو فرق دارند؟

زبان ما دوتا با هم یکی نیست

«سر برج» من و تو فرق دارند

 

***

(6)

ندارد ذره ای از خود اراده

کلاهش را به دست باد داده

تمام مزرعه غارت شد، اما

مترسک روی حرفش ایستاده

 

 

رباعی:

 

(1)

مثل خود نیچه که خدا را کشته

یا قذافی که نسل ها را کشته

مانند تمام قاتلان در دنیا

این وقت شناسی تو ما را کشته

 

***

(2)

چینی دلی که بند لازم دارد

یک حرکت سودمند لازم دارد

لب هایت را باز کن و خوب بخند

چای دل بنده قند لازم دارد

 

***

(3)

آغوش تو محو می کند باران را

گیسوی تو کل جنگل گیلان را

لب های تو از رونق می اندازند

بازار کلوچه های لاهیجان را

 

***

(4)

تا آن سوی جهان دلم را ببرد

تا آخر آسمان دلم را ببرد

با لهجه ی شیرین خودت حرف بزن

موسیقی اصفهان دلم را ببرد

 

***

(5)

نه... پیکر نابود مرا محو نکن

دنیای مه آلود مرا محو نکن

حالا که مرا کشید مثل سیگار

ای باد نیا، دود مرا محو نکن

 

***

(6)

این دفعه به پای خود نمی گردد باز

به خاطره های خود نمی گردد باز

این بار که هدهد برود سمت سبا

هرگز به سرای خود نمی گردد باز

 

***

(7)

آواره ی کوچه و خیابان آمد

افسرده و خسته و پریشان آمد

فهمیدم باز طرد شد از خانه

وقتی که صدای پای باران آمد

 

***

(8)

بازیچه ی امثال شما آدم ها

قربانی آمال شما آدم ها

هستند تمام گوسفندان جهان

با مهر و سند مال شما آدم ها

 

غزل:

 

صحرای صبر! گریه برایت نمی کند

این بار ابر گریه برایت نمی کند

بیدار شو عزیز! دروغ است خواب تو

خرگوش! ببر گریه برایت نمی کند

زاهد تمام می شود این شب، بترس چون

آن روز گبر گریه برایت نمی کند

آن روز، اختیار گواه است، هیچ کس

از روی جبر گریه برایت نمی ند

تو سالهاست چشم مرا خشک کرده ای

بالای قبر گریه برایت نمی کند