دارم از استاد شاعر، شیخ «هالو» صد گله / صد گله چون نقل و اِشکَر(1) از زبان من وله

تو که هر دم می سرایی شعر ها از طبع خویش / خود ببین این شعر من ناقص نباشد، کامله

هی نویسم شعرها، هی خط زنم من بارها / صد هزاران کاغذ سالم بسازم باطله

کاروانان راه افتند از برای شعر من / تا کز اشعار چرندم دور گردد قافله

کس چو من شعری نمی سازد چنین زیبا به جز / حافظ و سعدی و دیگر مردم دنیا، بله!

گر به چشم شُسته بینی(2)، اولم توی کلاس / خود بگو در دیر کردن کی که شاگرد اوله؟

هر «ر» چون کودک بخوان «ل» تا در آید قافیه / بعد یک لوز از کلاس دلس، بچت حاضله!!

کی بگفته خنگ باشم، می شمارم تا به ده / این سبیلا رو ببین بچت چه قدرم عاقله

من که مشقامو نویسم با هفشده تا غلط / آنقدر محکم دهم پاسخ به سان زلزله

صبح زود آیم کلاس و زود سازم هفت مشق / لیک هالو جان به خواب پادشاه اوله

من که صب بیدار گردم با غروب آفتاب / حال پاسخ ده که کی در خواب است و تنبله؟

من نباشم تنبل، آن هالو بداند در کلاس / نی منم، بچه سبیلوئه که شاگر تنبله

مشقهایم را نویسم زود، دیر خط می زنی / این جفا با ما که کردی، رسم انسان و گِله؟

این کلاس درس تو نه ماهه همچون مدرسه؟ / این زمان باید بمانم چون زنان حامله؟

شاعری چون بچه باشم، این سبیلم را نبین / خط شعرم را ببین، نشکسته، یک کم مایله

این سخن مشنو زمن، زین گوش گیر، زان در ببر / بگذر از شاگرد مغرور، او کلاس اوله

حرف این کودک ببخشا، می زنم در گوش او / گر زبانش را دراز آورده بچم، اِخجِله (3)

بیت آخر را بگویم تا بدانی بچه ات / گشته از کارش پشیمان، جان من ناقابله

«غرق کشته مرده باشد شعرِ «هالو»، شیخ ما / وی هزاران می کُشد با عطر شعرش، قاتله»(4)

 

(1) اِشکَر همون شکره، به خاطر وزن شعر از شیرینیش کم شده!

(2) اشاره به شعر سهراب: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

(3) اِخجِل هم همون خجله که مثل شکر به خاطر وزن این جوری شده

(4) هزاران هم می تونه هِزاران تلفظ بشه هم هَزاران، هر دوتا رو امتحان کنین