دیری زمانه مانده زمستان نمی رود

این فصل سرد از تن بستان نمی رود

تنها سکوت مانده در این باغ سوت و کور

یک نغمه از هزار غزل خوان نمی رود

کرکس نشسته بر سر این جسم، سال هاست

از روی این جنازه ی بی جان نمی رود

گله شده نصیب همان گرگ، ای دریغ

یک حرف راست از لب چوپان نمی رود

دیگر در این سرای غم و ماتم و سکوت

غیر از صدای ناله و افغان نمی رود

سوت قطار می رسد از پشت کوه ها

افسوس، نور آتش دهقان نمی رود

فرزند را سپرده به این کوه پر خطر

یک لحظه رحم بر دل دستان نمی رود

دیگر سرا تهی شده از مهر عاشقان

دیگر صدای نعره ی مستان نمی رود

ای بچه گریه کن و از این گریه ات بمیر

این قصه سال هاست از ایران نمی رود