امروز 22 آبان سالروز تأسیس وبلاگ استاد سید محود رضا عالی پیام (هالو) است.

این هم هدیه ی ناقابل جمعی از دوستداران استاد به ایشان!

اشعار خودم که به این مناسبت گفتم هم در ادامه ی مطلب هست.

کامنت هم فقط اینجا بذارین


یه چن صد سال پیش از این یکی بود
یکی دیگه نبود و بود نابود
یکی شاعر، همون آقای هالو
که شعرش چون شکر هست و چو آلو
و هستش شهدپرداز زمونه
همون عالی پیام، آره همونه
به خود گفت وا کنه وبلاگ شعرش
کشد بر تار عالم دست مهرش
به شعرش حرف ما و حرف عالم
حقایق خواه شادی خواه از غم
و اومد کم کم از این ور و اون ور
چهل دونه پسر، صد دونه دختر
همه از شعر او خوشحال و راضی
همه گشتند فرزند مجازی
نمی دونم کجا اومد به فکرش
بنازم هوشش و اون فکر بکرش
کلاس شعر برپا کرد
هالو
شدیم شاگرد و شد استاد ما او
اگر جانا پدر را دوست داری
معلم را چو جان خود چو داری
بگو آخر چگونه قدردانی
کنی این هر دو را گر یک بدانی
اگر بچه همین شعر و سروده
همه از مهر اون استاد بوده
چه گویم من برای قدردانی
که شد مهرش به قلبم بایگانی
گر استی از هواداران
هالو
ندانی نام فرزندان هالو
به شعر بعد آنان را شمردم
و آنان را یکایک نام بردم
و در آن وزن این یک گشته غالب
ولی داره تفاوت توی قالب:


آن گل که طراوت بهار از او است
هرساله کند عالمیان را او مست
«هالو» اگر آن رخ بنماید در دم
گردد به مقابل، گل زیبارو پست

.......................................................

او گرفت عالم بدین جادوی خود
گشته این عالم دچار سحر او
راز این جادو بگویم، آن بدان:
شعر «هالو»، طنز «هالو»، مهر او


 

...............................................

سروده بچه یک شعری دوباره
نداره جنبه، بر داد و هواره
همانا شهدپرداز زمانه
همان هالوی خوش قد و قواره
که خُلقش همچون اشعارش بود نیک
یه سی چل تا مجازی بچه داره
منم یک یک بگویم نام آنها
همه دانند، آخر این چه کاره؟
یکی «میثم» که «شاگرد دوساله»
برامان چون معلم باشد، آره
و آن یک خواهر خوب و بزرگم
که نورانی بود همچون «ستاره»
یکی دیگر که با اشعار «آتیش»
بکرد عالم چو کاغذ
«پاره پاره»
و آن یک گر چه «سایه»، «روشن» است او
و در پاییز، شعرش چون بهاره
و «محبوب» آورد شعر محلی
بگو کز شعر شیرینش بیاره
به چون «نوح» او بدارد یک «پسر» لیک
که برعکس او پدر را فکر و یاره
بسی زیبا و سبز است آن زمانی
که «گندم» ساقه ای دیگر در آره
یکی دیگر که شعرش چون «غزال» است
به جز شادی و زیبایی نداره
«خودم»، چی؟ نه خودم نه، او خودش است
بسی بهتر ز من اشعار داره
خمارم از برای شعر شیرین
بگو «ساقی» ز شعرش می بیاره

«مانیسا» و «مانیسا» و «مانیسا»
کم است ار نام او آرم دوباره
و «زهرا» با «کلاغ»، و آن «الهه»
و بچه دیگران یادش نداره
اگر افتاده هرکس از قلم او
بگوید بچه از قلبش درآره
بماند اصل کاری، او که هالو
ز نق نق های او فکر فراره
که باشد «بچه»، اشعار چرندش
به شهر اندر ولی چون اهل غاره
اگر اشعار هریک شهد و شکّر
ولی این یکی شعرش زهر ماره!
اگر چه وزن شعر او خراب است
بسازد این غلط ها هی دوباره
وگر نمره به شعر بد دهی «پنج»
به نمره شعر او کمتر ز «چار»ه
ولی هالو بخواند شعر او را
که او فرزند خود را دوست داره
من این شعرم به استاد بزرگ و
برادرها و خواهرها نثاره

........................................................