از اول بگم، می دونم مزخرفه!!! ولی خوب گفتم بنویسمش که یه چن وقت دیگه چشمم خورد بهش یادی از گذشته ها بکنم، نه خاطره نویسی بلدم، نه این شعرایی که بداهه گفتم خوبن (بچه چرا این قدر چرت و پرت می گی؟ کسی نخواد بخونه نمی خونه خب!!)

 

امروز سر کلاس فیزیک کوانتومی نشسته بودم، اصلا حوصله ی استاده رو نداشتم، یه دفعه یکی از بر و بچ که بچه ی خرم آباده و پشت سرم نشسته بود شروع کرد صندلیم رو تکون داد، منم فی البداهه یه دوبیتی براش نوشتم دادم دستش:

 

ای بچه ی خرمآباد که پشت سرم هستی

این کار چیه آخر؟ ناخورده می و مستی؟

بسیار در این جا هست جا بهر نشستن، لیک

آخر ز چه در این بین این جای تو بنشستی؟

 

از همون اول کلاس کتاب کوانتومی رو هم گذاشته بودم زیر دستم که اگه شیطون گولم زد یه نگاهی بهش بکنم، که یکی از بچه ها که ایلامیه کتابم رو گرفت و شروع کرد به گوش دادن به حرفای استاد با نگاه کردن به کتاب منم اینو واسش نوشتم و دادم دستش:

 

الا مهرداد ایلامی، خرابم

توی درسای این ترمم چو آبم

بهانه داشتم من بهر خواندن

ولی از من گرفتی تو کتابم

 

اینم دادم دست یکی دیگه از بچه ها:

 

رضا چی می گه پای تخته یارو؟

سرم از درد رفته، کوش دارو؟

بگو این دخترا آخر چه طور جمع

کنند حرفا به خودکار همچو جارو

 

بعد از چند دقیقه استاد طبق عادت شروع به بحث خارج از کلاس کرد و فرق تلویزیون پلاسما با ال سی دی و این که یکی رو می شناخت خیلی به فوتبال علاقه منده و ...

منم دیدم واسه یکی از بچه ها چیزی ننوشتم، اونم بچه خرم آباده، فامیلیش ساجدی الواره (هنوزم نفهمیدم این الوار معنیش جمع لره یا به چوب و الوار ارتباط داره!!!) اینو سریع واسه اش نوشتم دادم دستش:

 

الا الوار می فهمی چی می گه؟

نفهمم گر بگه ده بار دیگه

بگو این بحث فیزیک کوانتوم

و یا تلوزیون و فوتبال و لیگه؟

 

دیدم واسه همه (البته همه  ی پسرا) شعر گفتم سر خودم بی کلاه مونده، واسه همین اینو هم واسه خودم نوشتم:

 

الا بچه بشین درست بکن گوش

بکن این شعر گفتن رو فراموش

از آن آخر تو در پایان این ترم

بگیری رنج مشروطی در آغوش

 

نظرات؟ پست پایینی