تو برفتی شبی و ماند به جا
یاد ایام خوش و
برگی از خاطره ها،
یاد آن روز که گفتم دل من را بی تو
هدفی نیست دگر
تو نباشی دل من ماند و صد خون جگر
هست یادت که بگفتی که غمی
گر بماند به دلت، مرهمی یافت شود
پاک گردد، نه بماند اثری
نه بگیری دگر از من خبری
من ولی در غم تو ماندم و هرگز
گذر عمر غمت پاک نکرد
کمکی بر دل غمناک، نه این خاک، نه افلاک نکرد
تو برفتی و من اینجا ماندم
از غمت درماندم
غم درماندن خود را چو مصیبت خواندم
-------
سال ها رفت و غمت ماند هنوز
هیچ جز اوی نماند
من به تنهایی به سر بردم و ماندم شب و روز
دل من ماند و غمت، او که وفادار بماند
جز غم ای یار، دگر یار نماند
هیچ کس بر دل غمدیده، به روز و شب و تکرار نماند
همچنان روز و شبم می گذرد
دل من ماند و غم
او که بر این دل غمدیده و بیمار
چو تیمار، بدین روز و شب تار بماند.