از آن روزگاران دور و قدیم/ از ایام محمودشاه کریم
یکی قصه دارم در این آستین/ خودش را بخوان، معنیش را ببین
به جنگل همی سال ها پیش از آن/ ز ببری به ظاهر عجیب آن چنان
که گویی بدیدم نه ببری، که مور/ شنیدم همانا به سختی و زور
بگفتا که روزی از آن سال ها/ بگفتند شیخان و رمال ها
همان روبهانی به ظاهر عجیب/ همان خلق مظلوم مردم فریب
«ببینید شیران عالم ستیز/ کشند دوستان را به دندان تیز
بگیرند حق را ز حیوان ها/ تو گویی که باشند انسان ها
اگر لایق پادشاهی بدند/ نه غم بود بر ما، نه ما را گزند
الا خیل حیوان، ای گاو و خر/ الا فیل و میمون و سنجاب نر
نمانید تا وضع ماند چنین/ بیایید و بالا زنید آستین
بگیرید این مملکت را ز شیر/ بسازید ویرانه تخت حریر»
همی گوش دادیم و دیدیم راست/ بگویند، لعنت همان شیر راست
بکردیم ویرانه آن تاج و تخت/ بکردیم نیکی مر آن شوم بخت
زدم پنجه بر شیر بس مستبد/ به قلب اندر و در میان کبد
بخواندم دعا در زمان، شاد شاد/ که جنگل خدایا بس آباد باد
من و گاو و میمون و اسبان و گرگ/ بگفتیم «ای روبهان بزرگ
که هستید چون عالمان زمین/ نماینده گردید بر ما» همین
چو گشتند حاکم، به سان درخت/ همی ریشه کردند بر تاج و تخت
بگفتند بر ملت کامیار/ که از دوش انداخت حاکم چو بار
«که این جنگل بس بزرگ و عزیز/ بدارد یکی مشکل ریز ریز
هر آن کس که دارد هم او فر و شور/ هم او هست در راه و جویای نور
بداند درختان چون کاج و سرو/ چو نخل جنوب و چناران مرو
و هم این درختان زیتون و بید/ بگیرن جلو تابش خُورِشید
بگیرید بر دستتان یک تبر/ الا ببر و ای اسب و ای گاو و خر
بینداز شیطان بد را به خاک/ بکن جنگل از این درختان پاک»
شدیم کارگر بهر کار بزرگ/ من و اسب و خرها به همراه گرگ
شنیدم همی گفت آن گاو نر/ که «ای خلق حیوان خرتر ز خر
اگر جنگلی باشد این سرزمین/ دلیلش درختان آنند» همین
و بگذشت چن روز از آن زمان/ ندیدم دگر گاو اندر جهان
میان همان کار قطع درخت/ همی بر ببستم از آنجای رخت
بکردم از آن موطن خود فرار/ از این گشت وجدان من بی قرار
غم دوستان روی من زرد کرد/ جلو چشمم آمد همه، فرد فرد
بماندم به صحرا و شبهای سرد/ به سرما و غم، بی غذایی و درد
که از اول این سان نبودیم زرد/ غم دوستان روی ما زرد کرد
چو این قصه اش ببر بر من سپرد/ به خاک اندر افتاد و خوابید و مرد
منِ «بچه» اندیشه کردم در آن/ دو پایان آمد به سر در میان
یکی این که جنگل بگردد چو پاک/ و خیل درختان گر افتد به خاک
شود همچون آن خاکِ صحرای سرد/ بماند خرابی به میدان و درد
و آن دومی این که روباه ها/ بنان همان ناخلف شاه ها
اگر ریشه کردند بر تاج و تخت/ و گر خود بگشتند سان درخت
بسی زود نوبت بدان ها رسد/ یکی زود تیشه بر آن ها زند
برفتم به جنگل بدیدم چنان/ به قطع درختان بشد کارشان
که گویی هم او دشمن جان بود/ براشان همانا چو انسان بود
همه شاد از قتل شیر بزرگ/ خر و اسب و روباه و میمون و گرگ
همه راضی از روزگار و زمان/ زن و مرد حیوان و پیرو جوان