درود بر همه ی دوستان،

 

اول

مثل همیشه شرمنده ام که خیلی کم به وبلاگهاتون سر می زنم و خیلی کمتر کامنت میذارم،

همون طور که میدونید بیشتر دسترسی من به نت با موبایله و اگه سیستم سرورهای وبلاگ هم مثل اون شبکه ی اجتماعی شیطانی قوی بود بیشتر می تونستم سر بزنم.

 

دوم

چند چارانه (رباعی):

 

(1)

با دست کج اختیار دنیا دارد

هر چیز اراده می کند را دارد

معمار که خشت اولش کج بوده

امروز ببین که برج پیزا دارد

 

(2)

دل نیست، که هست بسته ی خونابه

یک اسب و کشیدن دو تن ارابه

مانند تمام حس یک ماهی که

چسبیده به سطح داغ ماهیتابه

 

(3)

آن قدر که برگ های زرد آوردیم

پرواز پرنده را به درد آوردیم

نزدیک دو ماه از زمستان که گذشت

ایمان به شروع فصل سرد آوردیم

 

(4)

از نوع نگاه تازه اش می ترسند

از داغی هر گدازه اش می ترسند

آن قدر بزرگ است، پس از این همه سال

در گور هم از جنازه اش می ترسند

 

(5)

جایی که حریف باد، طوفان نشود

بید از نفس باد هراسان نشود

در لانه ی کوچک خودش می ماند

گرگی که حریف گوسفندان نشود

 

(6)

این بچه که داشت سالها دایه ی گرگ

همخانه ی گرگ بود و همسایه ی گرگ

در جای خود ایستاده، زیرا دیگر

این بره نمی هراسد از سایه ی گرگ

 

(7)

در ظاهر اگرچه روی زیبا دارد

او آمده است و قصد یغما دارد

در پاسخ او سکوت باید بکنیم

هر دفعه سلام گرگ معنا دارد

 

(8)

چون باد وزید، یک نفر هم نشنید

فریاد کشید، یک نفر هم نشنید

می خواست که دره بشنود حرفش را

از کوه پرید

.

.

.

یک نفر هم نشنید

 

(9)

او ثانیه ثانیه زمانش را کشت

یکدفعه تمام داستانش را کشت

بر کاغذ یادداشت یک جمله نوشت

مردی که به دست خود جهانش را کشت

 

سوم

 یک شعر طنز بلند که پس از نه ماه متولد شد!:

 

 

کله های تاس و پر مو را عوض کردم نفهمید

یا که جای بیل و پارو را عوض کردم نفهمید

نقشه های قلعه ها را جابجا ترسیم کردم

جایگاه برج و بارو را عوض کردم نفهمید

زخم خنجر طفلکی سهراب را می کشت، اما

جای زهر و نوشدارو را عوض کردم نفهمید

از غم فرزند، رستم خواست قدری می بنوشد

من شراب و آبلیمو را عوض کردم نفهمید

دوستانش را عوض می کردم و چیزی نمی گفت

عاقبت حتا خود او را عوض کردم نفهمید

بوی تزویر و ریا این خانه را برداشت، من هم

اسپری برداشتم، بو را عوض کردم نفهمید

هاچ در سوراخ یک کنده عسل را جمع می کرد

کنده و سوراخ و کندو را عوض کردم نفهمید

رازهایش توی جعبه بود در پستوی خانه

من کلید قفل پستو را عوض کردم نفهمید

یار من می ترسد از سروی که جای خود بماند

دشمن آن یار ترسو را عوض کردم نفهمید

وامدار شعر هالو هست اشعارم همیشه

بیتی از ابیات هالو را عوض کردم، نفهمید

 

 

چهارم

پ.ن: دارم یکی یکی وبلاگ دوستانی که مدت هاست نتونستم سر بزنم رو می خونم، شاید تموم شدنش یه مقدار طول بکشه، واسه همین از همین جا عذرخواهی می کنم