درود بر همه،

اول این که من نیز مانند همه فیلترینگ وبلاگ استاد عالی پیام را محکوم می کنم عصبانی

در  عجب مانده ام که اگر آزادی بیان در کشور وجود دارد پس قضیه ی این فیلتر شدن چیست، اگر وجود ندارد چرا دم از آن می زنند.

یک سمت در است و قفل بر در یک سو
یک سو سخن است و فکر در سر یک سو
فیلتر شدن بلاگ هالو یک سمت
آزادی اندیشه برادر یک سو

پست های جدید ایشان را می توانید در وبلاگ mr-haloo.persianblog.ir ببینید


________________________________________________________________

دوم هم این که در کامنتدونی استاد به این جمله از ایشان برخوردم:

در قدیم رسم بوده هر شاگردی با اجازه ی استادی که که نزد اون شعر رو آموزش دیده یک تخلص برای خودش انتخاب کنه اونم وقتی که در شعر و شاعری به حد استاندارد برسه

که حسابی شرمنده شدم، بنابر این تا اطلاع ثانوی (یعنی تا وقتی که خود استاد این اجازه را به من نداده) از تخلص استفاده نمی کنم.

________________________________________________________________

سوم هم این شعر هست که البته کامل نیست، یه مقدارش مونده ولی چون مدت ها بود که به روز نشده بودم گفتم فعلا همین رو بذارم، بعدا کاملش کنم.

(ابیاتی که به رنگ آبی هستند عینا از غزل سعدی گرفته شده است) 




این دسترنج زحمتم همچون زمانم می رود

یک پنج زاری داشتم، اما همانم می رود

نفت درون سفره ام همراه خوانم می رود

هفتاد خان نو به روی هفت خانم می رود

 گفتا که می آید خوشی، اما گمانم می رود

همراه پول من بدان جان گرانم می رود

«ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود»

 

زحمت و سختی ها ز من آن چهره ی مشهور از او

آن گور رویاها ز من کوشش برای گور از او

این چهره ی ساکت ز من آن قدرت پر زور از او

همپای گند کاریش روی خوش و مغرور از او

تاریکی شب ها ز من آن هاله های نور از او

زهر آورد جای عسل گر آمده زنبور از او

«من مانده ام مهجور از او دیوانه و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود»

 

از دولت سیمای او بختم به کل شد واژگون

صحرا بیاورده به جای آبشار مارگون

از سینه ی من همچو زالو می مکد هر لحظه خون

آجر که توی سفره ام بوده شده اکنون بتون

راحت شوم روزی از این رنجی که می گردد فزون

اما زمانی که روم، انا الیه راجعون

«گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود»


 

هم کاسه ام مانده همان هم آش های توی آن

از رنج روزافزون خود از دست دادم من عنان

روزی سر سبزم رود بر باد از دست زبان

اما ندارم ترس، آخر نیست در کارم زیان

اموال من را با خودت بردی عزیزم نوش جان

با او اقلا باش گر با من نبودی مهربان

«محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

از عشق آن سرو روان گویی روانم می رود»

 

 

هم ترک ها هم کرد ها هم گیلکان هم تالشان

از جمله اهل کشورم برده همه اموالشان

هم در قفس کرده و هم برده به یغما بالشان

چون کوه باشد او عزیز من ولی آتشفشان

این آتشش ساکت نگردد با هزار آتش نشان

جانم به لب آمد از این نامردمان و سرکشان

«او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود»

 

 

دیگر کجا مانده نشان از کوروش و از آرشم

چون ساغر و می را گرفت از من چه چیزی برکشم

صحرای خشکی گشته ام محتاج قدری بارشم

هر جای کشور شد چنین هم کیش و قشم و هم فشم

گیجم از او گویی که معتادم مخدر می کشم

دود از سرم آمد که من در حیرت از این کارشم

«برگشت یار سرکشم بگذشت عیش ناخوشم

چون مجمری بر آتشم کز سر دخانم می رود»

 

 

دادم در آمد از دروغ مهر و عدل و داد او

از خشم پنهان پشت روی مهربان و شاد او

و از آن خرابه های توی کشور آباد او

و از آن صدا سیمای او، پینوی مادرزاد او

در بند مانده همچنان این ملت آزاد او

تیشه به جای کوه بر دل می زند فرهاد او

«با َآن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود»

 

 

ای یاورم ای همنشین این بخت خوابم را ببین

هم از زمانه می خورم، هم ضربه هایی از زمین

هم آب دریای خزر رفت از کف این سرزمین

هم نام دریای جنوب، هم آن بدادند و هم این

هر کس که حرفی می زند یا می شود خانه نشین

یا که به کهریزک رود یا توی زندان اوین

«باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود»

 

 

ای یار شیرینم ببین این بخت ماتم بار من

این سختی هر روزه ام، حال نزار و زار من

رنج است و سختی که شده هر روز و هر شب کار من

هم شادی من را گرفت و هم دل غمخوار من

آیینه ی احوال من شد جمله ی اشعار من

در آن عیان گردد همه ناگفته ها، اسرار من

«صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گرچه نباشد کار من هم کار از آنم می رود»

 

 

پوزش ز سعدی دارم و از مردم ایران ما

بر شعر شیرینش چرند خود بیاوردم چرا

هر مصرعی از شعر او سرشار بود از نکته ها

بر شعر آن شاه سخن بسته مسمط این گدا

اما بگویم با تو ای شیخ اجل این نکته را

کاین مقطع شعر تو خود گوید تمام ماجرا

«سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می رود»