درباره نویسنده
علی شوش (باربد)
اهل زنجانم؟ نه/ خانه ام زنجان است/ در بیوگرافی من/ کشوری پنهان است// از شمال و گیلان/ برو تا خوزستان/ که سرای بچه/ همه ی ایران است// البته این ابیات/ مال هشتاد و نه است/ خانه ی من اکنون/ توی لاهیجان است////////////////////////این بچه که می بینید اسمش «علی شوش»، بچه ی جنوب و شماله، یعنی باباش جنوبیه و مامانش شمالی، خودش شمال به دنیا اومده و شناسنامش مال جنوبه!! (البته فک نکنم اتفاقی باشه، احتمالاً برای جلوگیری از دعواهای احتمالی تو آینده بوده، چون داداش بزرگه اش هم شمال به دنیا اومده و شناسنامه اش مال جنوبه!!!) البت چن سالی ام کرج و اصفهان بوده و کلا تو بیست و دو سال تو هفت تا شهر زندگی کرده (هفت شهر عشق را عطار گشت...!!!) یعنی متوسط هر شهر رو سه سال مونده، واسه همین همیشه می گه همه جای ایران سرای من است، الان خونش لاهیجانه، خودش دانشجوی ورودی 86 فیزیک اهوازه (چه معجونی شدم خودم هم نمی دونستم!) واسه همین هی از این ور دنیا می ره اونور دنیا و بر می گرده (یه جوری می گه انگار ... همه اش هزار و هفصد هشصد کیلومتره!) از اولشم دعوایی بوده واسه همین تا رفته دانشگاه، سراغ شورای صنفی دانشجوها رفته تا با رئیس رؤسا دعوا کنه! الان هم شده دبیر کمیته ی فرهنگی شورای دانشگاه و مدیرمسئول و سردبیر و گرافیست ماهنامه ی چهار صفحه ای شورای دانشکده (حالا خوبه همه اش چار صفحه اس اینجوری باهاش پز می ده!) سردبیر و گرافیست دوهفته نامه ی شورای مرکزی هم هست، این جوری که درسش و ول کرده و چسبیده به این عبث جات بعید می دونم صحیح و سالم از دانشگاه در بیاد!! با این که هنوز بچس ولی چون دید سیبیل در آورده گفت یه وبلاگ هم بزنه تا این جوری بگه منم هستم! چون الان دیگه همه ی عالم و آدم سایت و وبلاگ دارن.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی شوش (باربد)
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • D وار!
  • قلاده اش با من
  • پس از ماه ها...
  • اطلاعیه
  • مرد نامرئی...
  • دوبیتی، رباعی و غزل
  • رباعی
  • کودک آزار
  • اعتراض نامه
  • انقلاب خرداد
  • 22+1
  • ردیف
  • 5 رباعی... 0 نقطه ی مشترک(!!!) + سه رباعی هواپیمایی
  • غزل + دو رباعی (2)
  • غزل + دو رباعی
  • ثروت معنوی
  • پست ِ مدرن یا پست مدرن
  • من آمده ام
  • رباعی های مضاعف
  • غم نامه
  • گندم
  • رباعیات خیام-بچه!!!
  • رباعی های عیدانه
  • کار اجنبیاست
  • شاقول
  • بگو نیست
  • مسمط بر غزل سعدی
  • بدون عنوان
  • رباعیات طنز و فکاهی
  • گاو
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر طنز (۳۱)
  • دو بیتی-رباعی (٢٢)
  • شعر نه طنز (۱۱)
  • شعر دیگران (٢)
  • عکس (۱)
  • شعر نو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • استاد سید محمد رضا عالی پیام - طنزها
  • استاد سید محمدرضا عالی پیام - نطنزها
  • آتیشپاره - پرشین بلاگ
  • آتیشپاره - بلاگفا
  • احمدرضا کاظمی
  • آرش فرهنگ پژوه
  • آقای صفر و نیم
  • استاد فکورزاده
  • الف-ساقی
  • الهام تفرشی
  • الهه ملک محمدی
  • امین شفیعی
  • امین محمدی
  • آنات
  • انجمن شاعران جوان
  • آیدا پارس پور
  • ایمان عباس پی
  • بانوی نیمه شب
  • بقالی آقای هالو
  • بلبل زبونی
  • بهرام مژدهی
  • بهناز جعفری
  • پارمیس
  • پدیده زارع
  • پرنیان دل آرام
  • جواد نوری
  • چرند و پرند
  • حامد عباسیان
  • حانیه دری
  • حبیب شوکتی نیا
  • حسام بهرامی
  • حمید رضوی
  • حمیدرضا ظرافت - روشناییهای شهر
  • حمیدرضا ظرافت - گنگ بودن به زبان مادری
  • خلیل جوادی
  • خلیل شفیعی
  • خودم - ایستگاه موقت
  • دی ماهی خانوم
  • راشد انصاری
  • رحیم رسولی
  • رزیتا کریمی
  • رضا نیکوکار
  • روح الله احمدی (بلبل)
  • زادروز استاد عالی پیام
  • زهرا جعفری
  • زهرا شاهمرادی - شعر گندم
  • زهرا شاهمرادی - طنز گندم
  • زهرا کاظمی
  • ساجده جبارپور
  • سارا هدایتی
  • سارال روئین
  • ستاره کلهر
  • سجاد حقیقت شناس
  • سکونش بنفش
  • سمر (فریده) قلی زاده
  • سهیل شفیعی
  • شادی آفرین آرش - سایت عکس
  • شادی آفرین آرش - شعر
  • شادی آفرین آرش - وبلاگ نقد عکس
  • شمیم زمانی
  • شهراد میدری
  • شیما اسلامی فخر
  • شیوا ایزدی
  • شیوا فرازمند
  • صدیقه حسینی
  • طاهره
  • عالیه طریقتی
  • عباس خوش عمل
  • عباس گندمی
  • عباسعلی ذوالفقاری
  • علی اصغر نجفی
  • علی سعیدپور
  • علی صیادی
  • علی وارث
  • علیرضا رضایی
  • عماد بهاری
  • غزاله قدیانی
  • فاطمه اختصاری
  • فاطمه شاهمرادی
  • فاطمه شرفی
  • فرزاد قناعت پور
  • فواد میرشاه ولد
  • کلاس هالو
  • کوروش کوپی
  • گیلدا دیگان
  • گیلدا دیگان - وبلاگ جدید
  • لیلا حسنوند
  • لیلا خلیلی خو
  • لیلا کردبچه
  • م صادقی
  • مانیسا تیمورزاده
  • مجتبی رافعی - ارشمیدس
  • مجتبی رافعی - جدید
  • محبوب
  • محمد ایمانی
  • محمد بابا صفری
  • محمد جاوید
  • محمد فرجام
  • محمدجواد صفاریان
  • مرجان ریخته گر
  • مریم پیله ور
  • مریم هاشم پور
  • ممی - راز همیشگی شدن
  • من و داداش
  • مها فیروزی
  • مهدي دانش
  • مهدی نیکبخت
  • مهرداد نصرتی
  • مهرناز عطایی
  • مهسا زهیری
  • میثم عربی
  • ناصر ندیمی
  • نبراس میرابیان
  • نرگس میرفیضی
  • نسرین مرادیان
  • نقطه
  • نیوشا
  • هادی
  • هالوچه ها
  • هانی ملک زاده
  • همایون حسینیان
  • یاسر قنبرلو
  • یکتا
  • عباس صادقی زرینی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بچه ی سیبیلو
D وار!
نویسنده: علی شوش (باربد) - دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱

درود،

بی مقدمه،

 

چارانه:

 

آرام و قرار دل بی تابم باش

آن لحظه که از عشق نمی خوابم باش

یا لحظه به لحظه قصه ی عشقم شو

یا نت به نتِ سونات مهتابم باش

 

غزل:

 

با رسم و تشریفات دیوار آفریدند

یک متری دستات دیوار آفریدند

 

تا شهر پاک ما در آرامش بماند

یک عده مست و لات دیوار آفریدند

 

توی کلوزآپ البته آزاد هستی

در لانگ و مدیوم شات دیوار آفریدند

 

نور و صدا، دوربین، سکانس عشق بازی

نه، بد در اومد... کاااات! دیوار آفریدند

 

می خواستند این خانه را از نو بسازند

در حین اصلاحات دیوار آفریدند

 

تا از شکستن ها تو را محفوظ دارند

یکدفعه دور پات دیوار آفریدند

 

یا سطل های رنگ پاشیدند هرجا

یا دور سبزیجات دیوار آفریدند

 

آزاد بودی توی دنیای مجازی

سه تا دبلیو دات... دیوار آفریدند

 

هر بار می گفتم که این بار آخریش است

هیهات به کرات دیوار آفریدند

 

سربازهای ساده ی گمنام شطرنج

یک لحظه قبل از مات دیوار آفریدند

 

I know governments work for their own people

They love the country, BUT!

دیوار آفریدند

 

آن بیت را آوردم اینجا تا بسازم

با هر زبان اثبات دیوار آفریدند

 

 

 

 

پ.ن: مثل همیشه، شرمنده که به خاطر دسترسی نداشتن کامنت برای وبلاگ کسی نمیذارم.

نظرات ()



قلاده اش با من
نویسنده: علی شوش (باربد) - شنبه ۱۳٩۱/٢/٢

اول

درود بر همه ی دوستان و عزیزان

باز هم عذرخواهی همیشگی من که با گوشی توان کامنت گذاشتن در وبلاگ ها و سر زدن به همه را ندارم و چون توانایی گشت زدن در وبلاگها را ندارم تنها به کسانی سر میزنم که متوجه به روز شدنشون شده باشم.

وقتی به وبلاگی سر بزنم سعی می کنم از طریق تماس تلفنی، ایمیل یا راه های دیگه نظر خودم رو به صاحب وبلاگ بگم.

الان هم با سرعت فوق العاده پایین و از طریق وصل کردن گوشی به لپ تاپ به نت وصل شدم تا تنها این پست رو بذارم.

مثل دفعات قبل قول نمی دم، ولی امیدوارم با تموم شدن این ترم این مشکلاتم هم برطرف شه و بتونم این کاستی ها رو جبران کنم.

 

دوم

برای پست قبلی م دوست عزیزی لطف کرده بود و در دو کامنت پشت سر هم هرچه که خودش لایقش بود را به بنده نسبت داده بود. واضح است که آن قدر وجود نداشت که نام یا آدرسی از خود به جا بذاره. متن این دو کامنت آن قدر وقیح است که از گذاشتن حتا گوشه ای از آن معذورم.

اولین بار بود که چنین برخوردی در فضای وبلاگی با شعر من می شد و من این برخورد رو به فال نیک می گیرم و خوشحالم که طنزم اون قدر نیش داشته که بعضی افراد معلوم الحال رو به واکنش واداشته.

از خوش شانسی من بوده که تنها پس از یک ساعت از گذاشتن این کامنت ها دسترسی به نت داشتم و تونستم کامنت ها رو خصوصی کنم.

قصد داشتم کامنت هام رو از این پست به بعد تاییدی کنم، ولی برای این که دسترسیم نامعلوم هست و با این کار حتا خودم از خوندن کامنت های شما عزیزان محروم میشم این کار رو نمی کنم. ولی خواهش می کنم اگر چنین چیزی در کامنت های وبلاگم مشاهده کردید به سرعت خودم رو در جریان بذارین.

 

سوم

چون تعدادی از دوستان تذکر داده بودند که بالا بودن تعداد کارها در پست هام باعث میشه نتونن همه رو با دقت بخونن و نقد کنند از این به بعد پست ها رو سبک تر خواهم گذاشت. در این پست با یک چارانه و یک کار طنز در خدمت شما هستم.

 

(1)

از گردش روزگار، گیج و منگیم

یک عمر برای خواب خوش دلتنگیم

یک مشت گلادیاتور زنجیر شده

داریم برای زندگی می جنگیم

 

 

(2)

فلزهای کج و معوج بده، سمباده اش با من

فقط بسپر به من، هر کار، سخت و ساده اش با من

 

تو از هر سمت می خواهی برو، قبل از شروع راه

فراهم کردن مقصد، وسیله، جاده اش با من

 

اگر هم با کسی خرده حساب کوچکی داری

بیاور گزمه را، جام و شراب و باده اش با من

 

فقط فکر فراهم کردن یک خانه خالی باش

پری، زیور، منیژه، نغمه و آزاده اش با من

 

طلا، الماس یا هر جنس دیگر هیچ فرقی نیست

امین بی حیایی را بده، قلاده اش با من*

 

دروغ و اختلاس و دزدی و امثال این ها را

مهیا کن، ملالی نیست، آقازاده اش با من

 

برو هر کار می خواهی بکن هر جا توانستی

چرا می ترسی از قاضی و قانون؟ ماده اش با من

 

خلاصه احتیاجی به کمک داری اشاره کن

تمام کارهای پیش پا افتاده اش با من

 

***

 

پ.ن (1): مصرع ستاره دار از «مرتضی لطفی»

 

پ.ن (2): استاد محمدرضا عالی پیام و جناب محمد جاوید عزیز هرکدام یک بیت در پاسخ این کار برای بنده فرستادند که دوست دارم با شما هم قسمت کنم:

 

استاد عالی پیام:

علی شوش عزیزم تو بگو اشعار این جوری

که به به چه چه و تشویق فوق العاده اش با من

 

جناب جاوید:

نشان مهر بر پیشانی ات سکوی پرتاب است

نمازت را بخوان، هم مهر هم سجاده اش با من

 

پ.ن (3): اینترنت موبایلی هر چقدر هم محدود باشه حداقل برای دسترسی راحت و بدون دردسر به شبکه ی اجتماعی شیطانی فیس بوک خیلی خوبه. اگه تو فضای وبلاگی خیلی نمی تونم بیام، در عوض حضورم اونجا خیلی پررنگ تره، خدا از سر تقصیرات همه بگذره!

نظرات ()



پس از ماه ها...
نویسنده: علی شوش (باربد) - شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

درود بر همه ی دوستان،

 

اول

مثل همیشه شرمنده ام که خیلی کم به وبلاگهاتون سر می زنم و خیلی کمتر کامنت میذارم،

همون طور که میدونید بیشتر دسترسی من به نت با موبایله و اگه سیستم سرورهای وبلاگ هم مثل اون شبکه ی اجتماعی شیطانی قوی بود بیشتر می تونستم سر بزنم.

 

دوم

چند چارانه (رباعی):

 

(1)

با دست کج اختیار دنیا دارد

هر چیز اراده می کند را دارد

معمار که خشت اولش کج بوده

امروز ببین که برج پیزا دارد

 

(2)

دل نیست، که هست بسته ی خونابه

یک اسب و کشیدن دو تن ارابه

مانند تمام حس یک ماهی که

چسبیده به سطح داغ ماهیتابه

 

(3)

آن قدر که برگ های زرد آوردیم

پرواز پرنده را به درد آوردیم

نزدیک دو ماه از زمستان که گذشت

ایمان به شروع فصل سرد آوردیم

 

(4)

از نوع نگاه تازه اش می ترسند

از داغی هر گدازه اش می ترسند

آن قدر بزرگ است، پس از این همه سال

در گور هم از جنازه اش می ترسند

 

(5)

جایی که حریف باد، طوفان نشود

بید از نفس باد هراسان نشود

در لانه ی کوچک خودش می ماند

گرگی که حریف گوسفندان نشود

 

(6)

این بچه که داشت سالها دایه ی گرگ

همخانه ی گرگ بود و همسایه ی گرگ

در جای خود ایستاده، زیرا دیگر

این بره نمی هراسد از سایه ی گرگ

 

(7)

در ظاهر اگرچه روی زیبا دارد

او آمده است و قصد یغما دارد

در پاسخ او سکوت باید بکنیم

هر دفعه سلام گرگ معنا دارد

 

(8)

چون باد وزید، یک نفر هم نشنید

فریاد کشید، یک نفر هم نشنید

می خواست که دره بشنود حرفش را

از کوه پرید

.

.

.

یک نفر هم نشنید

 

(9)

او ثانیه ثانیه زمانش را کشت

یکدفعه تمام داستانش را کشت

بر کاغذ یادداشت یک جمله نوشت

مردی که به دست خود جهانش را کشت

 

سوم

 یک شعر طنز بلند که پس از نه ماه متولد شد!:

 

 

کله های تاس و پر مو را عوض کردم نفهمید

یا که جای بیل و پارو را عوض کردم نفهمید

نقشه های قلعه ها را جابجا ترسیم کردم

جایگاه برج و بارو را عوض کردم نفهمید

زخم خنجر طفلکی سهراب را می کشت، اما

جای زهر و نوشدارو را عوض کردم نفهمید

از غم فرزند، رستم خواست قدری می بنوشد

من شراب و آبلیمو را عوض کردم نفهمید

دوستانش را عوض می کردم و چیزی نمی گفت

عاقبت حتا خود او را عوض کردم نفهمید

بوی تزویر و ریا این خانه را برداشت، من هم

اسپری برداشتم، بو را عوض کردم نفهمید

هاچ در سوراخ یک کنده عسل را جمع می کرد

کنده و سوراخ و کندو را عوض کردم نفهمید

رازهایش توی جعبه بود در پستوی خانه

من کلید قفل پستو را عوض کردم نفهمید

یار من می ترسد از سروی که جای خود بماند

دشمن آن یار ترسو را عوض کردم نفهمید

وامدار شعر هالو هست اشعارم همیشه

بیتی از ابیات هالو را عوض کردم، نفهمید

 

 

چهارم

پ.ن: دارم یکی یکی وبلاگ دوستانی که مدت هاست نتونستم سر بزنم رو می خونم، شاید تموم شدنش یه مقدار طول بکشه، واسه همین از همین جا عذرخواهی می کنم

نظرات ()



اطلاعیه
نویسنده: علی شوش (باربد) - دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

پست پیشین وبلاگم بنا به دلایلی به حالت پیش نویس بازگشت.

لطفن درباره ی علت آن پرسش نفرمایید...

نظرات ()



مرد نامرئی...
نویسنده: علی شوش (باربد) - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢

سلام به همه

 

اول

بعد از مدت ها دسترسی دائم به اینترنت پیدا کردم،

دارم دونه دونه به وبلاگای همه سر می زنم.

شرمنده اگه مدتی کمرنگ بودم، قول میدم جبران کنم.

 

دوم

دو چهارپاره،

بدون مقدمه:

 

(1)

خاطرات قدم زدن با تو

باز تکرار می شود در من

تو کجایی ببینی اینگونه

جاده آوار می شود در من

 

اتوبوسی به سمت تنهایی

و عقبگرد شهرهایی که

دورتر می کند تو را از من

می رساند مرا به جایی که

 

لحظه لحظه قدم زدن هامان

می شود بند بند در بغضم

در دلم شعر می شوم، اما

واژه ها مانده اند در بغضم

 

از ولیعصر تا به جمهوری

هی رژه می رود درون سرم

تک تک عابران و ماشین ها

بی صدا مانده اند دور و برم

 

یک مسافر دوباره جا مانده

و قدم می زند تک و تنها

اتوبوسی که می رود، اما

روح من مانده در خیابان ها

 

***

 

(2)

در انتظار نشسته ست مرد نامرئی

در انتظار نشسته ست روح سرگردان

قطار می رود و او دوباره جا مانده

به روی نیمکت ایستگاه اکباتان

 

دوباره دست به دست تمام خاطره ها

در امتداد همان راهرو قدم می زد

تمام بود و نبودش درون دالانی ست

که انتهاش شبی تازه را رقم می زد

 

شبی که می شود از حس ترس پر باشد

شب سیاه، شب اضطراب و نومیدی

و یا شبی که پر است از ستاره های سپید

شبی که بر سر او گرد عشق پاشیدی...

 

قطار رفت و تو رفتی و ایستگاه امشب

پر از من است، پر از روح های سرگردان

قطار رفت، تو رفتی و مرد نامرئی

هنوز مانده در این ایستگاه بی پایان

 

سوم

شش رباعی

بازهم بدون مقدمه:

 

(1)

آرام آرام و بی صدا می گیرد

در تک تک این ثانیه ها می گیرد

پای دل من به سیم بمبی وصل است

دل کندن از او جان مرا می گیرد

 

(2)

مانند شب جهان که برمی گردد

یا آخر داستان که برمی گردد

"گفتی که پس از سیاه..."* حافظ شاهد

رفته ست ولی بدان که برمی گردد

 

(3)

از ضربه ی تیر یک نگاه افتاده

ماه است، ولی درون چاه افتاده

دیروز اگر تاج سر عالم بود

حالا ز سرش مثل کلاه افتاده

 

(4)

قربانی فرهنگ جماعت بودن

تنها بودن، ننگ جماعت بودن

ای وای، چه قدر من بدم می آید

از جمله ی «همرنگ جماعت بودن»

 

(5)

ساکت بکنند بلکه شاکی ها را

یا محو کنند رنگ پاکی ها را

این بیل و کلنگ نقشه دارند که باز

بی خانه کنند کرم خاکی ها را

 

(6)

با چنگ که باربد خداحافظ گفت

تا راه تمام شد خداحافظ گفت

انگار که روح از تنش خارج شد

وقتی که به عشق خود خداحافظ گفت

 

چهارم

پی نوشت:

 

1)*

از دهر به هر گونه همی دار امید

وز گردش روزگار میلرز چو بید

گفتی که پس از سیاه، رنگی نبود

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

«حافظ»

 

2)

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

«زنده یاد نجمه زارع»

 

3)

مخاطب خاص:

بابت همه چیز ممنون،

امیدوارم همیشه تو زندگیت به هرچی میخوای برسی

 

4)

چون برای پست قبل اطلاع رسانی نکردم، اینجا اطلاع رسانی می کنم!!!

اونایی که پست قبل رو نخوندن میتونن الان برن بخونن!

 

نظرات ()



دوبیتی، رباعی و غزل
نویسنده: علی شوش (باربد) - پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳

درود،

بازهم شرمنده از دوستان عزیز که فرصت اومدن به فضای نت و کامنت گذاشتن رو ندارم، ولی با گوشی به وبلاگ هاتون سر می زنم.

الان هم فقط مدت کوتاهی در نت هستم که می تونم پست بذارم، از بابت این که نمی تونم کسی رو دعوت کنم هم شرمنده ام.

با چند دوبیتی و رباعی در خدمتتون هستم.

 

دوبیتی:

 

(1)

تو تنها سرپناهت را نگه دار

و تن پوش سیاهت را نگه دار

به تو چه مزرعه غارت شد و رفت

مترسک تو کلاهت را نگه دار

 

***

(2)

شکوه شهر را از یاد بردیم

درون خود چه قدر آرام مردیم

بخواب آسوده کوروش، میهنت را

به دست قوم چنگیزی سپردیم

 

***

(3)

شبی یک اتفاق سرد افتاد

برای این دل پر درد افتاد

گمان می کرد سبز و ماندگار است

شبیه برگ های زرد افتاد

 

***

(4)

پر از حس گناه و شرم می گشت

پی جنس نخی یا چرم می گشت

میان کوه هایی از زباله

به دنبال لباس گرم می گشت

 

***

(5)

نمی فهمی که این دو فرق دارند؟

لباس کهنه و نو فرق دارند؟

زبان ما دوتا با هم یکی نیست

«سر برج» من و تو فرق دارند

 

***

(6)

ندارد ذره ای از خود اراده

کلاهش را به دست باد داده

تمام مزرعه غارت شد، اما

مترسک روی حرفش ایستاده

 

 

رباعی:

 

(1)

مثل خود نیچه که خدا را کشته

یا قذافی که نسل ها را کشته

مانند تمام قاتلان در دنیا

این وقت شناسی تو ما را کشته

 

***

(2)

چینی دلی که بند لازم دارد

یک حرکت سودمند لازم دارد

لب هایت را باز کن و خوب بخند

چای دل بنده قند لازم دارد

 

***

(3)

آغوش تو محو می کند باران را

گیسوی تو کل جنگل گیلان را

لب های تو از رونق می اندازند

بازار کلوچه های لاهیجان را

 

***

(4)

تا آن سوی جهان دلم را ببرد

تا آخر آسمان دلم را ببرد

با لهجه ی شیرین خودت حرف بزن

موسیقی اصفهان دلم را ببرد

 

***

(5)

نه... پیکر نابود مرا محو نکن

دنیای مه آلود مرا محو نکن

حالا که مرا کشید مثل سیگار

ای باد نیا، دود مرا محو نکن

 

***

(6)

این دفعه به پای خود نمی گردد باز

به خاطره های خود نمی گردد باز

این بار که هدهد برود سمت سبا

هرگز به سرای خود نمی گردد باز

 

***

(7)

آواره ی کوچه و خیابان آمد

افسرده و خسته و پریشان آمد

فهمیدم باز طرد شد از خانه

وقتی که صدای پای باران آمد

 

***

(8)

بازیچه ی امثال شما آدم ها

قربانی آمال شما آدم ها

هستند تمام گوسفندان جهان

با مهر و سند مال شما آدم ها

 

غزل:

 

صحرای صبر! گریه برایت نمی کند

این بار ابر گریه برایت نمی کند

بیدار شو عزیز! دروغ است خواب تو

خرگوش! ببر گریه برایت نمی کند

زاهد تمام می شود این شب، بترس چون

آن روز گبر گریه برایت نمی کند

آن روز، اختیار گواه است، هیچ کس

از روی جبر گریه برایت نمی ند

تو سالهاست چشم مرا خشک کرده ای

بالای قبر گریه برایت نمی کند

نظرات ()



رباعی
نویسنده: علی شوش (باربد) - چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠

درود بر همه،

شاید بعضی از شما دوستان ندانند که من در کل دسترسی به اینترنت ثابت ندارم و فقط با تلفن همراه به اینترنت می آیم.

اگر کامنت هایتان را جواب نمی دهم ولی مطمئن باشید می خوانم و تا حد امان به وبلاگ ها و سایت های شما سر می زنم.

الان هم از دسترسی محدودی که به اینترنت دارم نهایت استفاده را کرده و وبلاگ خود را با سیزده رباعی به روز می کنم. باشد که مقبول افتد:

 

1)

باران باران باران باران باران

صبحانه ی سرد با دو فنجان باران

آماده ی دیدن طلوعت بودم

آمد به سر من و خیابان باران

 

***

2)

با هق هق گریه های بعد از باران

دلگیرم از این هوای بعد از باران

ای کاش وجودم را در بر گیرد

گرمای تو مثل چای بعد از باران

 

***

3)

درمانده و شوربخت یعنی صحرا

اوضاع شدید و سخت یعنی صحرا

هشدار! مواظب درختانم باش

چون جنگل بی درخت یعنی صحرا

 

***

4)

از آتش و خون به خانه بر می گردد

لبریز جنون به خانه بر می گردد

ای کاش فریب پیچ و خم را نخورد

وقتی حلزون به خانه بر می گردد

 

***

5)

با خواندن پرونده ی مختوم به مرگ

این گونه رسید طالع شوم به مرگ

چون داخل دادگاه، آتش قاضی ست

شد دانه ی ریز برف محکوم به مرگ

 

***

6)

شب آمد و سرخی غروبم را خورد

یک مرتبه آرزوی خوبم را خورد

آماده شدم که دل به دریا بزنم

افسوس که موریانه چوبم را خورد

 

***

7)

دیروز: سکانس اول، آغاز حیات

یک حرکت رخ، تمام شد... معنا: «مات»

امروز سکانس آخر این گونه گذشت

او رفت و بدون او دلم تنها... [کات]

 

***

8)

یک راه برای قطع آسان: نقطه

پایان تمام حرف هامان نقطه

یک عالمه حرف در دلم مانده، ولی

وقتی برسی به خط پایان... نقطه

 

***

9)

فرعون، مرا کشید از نیل دلت

قابیل شدی برای هابیل دلت

گفتند همیشه در به یک پاشنه نیست

یک پاشنه هم نداشت آشیل دلت

 

***

10)

ای ساکن سرزمین دریا، ماهی

ای صاحب آب های زیبا، ماهی

انسان که تصاحب بکند ملکت را

یعنی همه بَرده اند، حتا ماهی

 

***

11)

تصویر به جای مانده از خواب: شغال

تاریکی شب، کنار مرداب، شغال

از اول کار آخرش معلوم است

این حادثه ی نبرد سنجاب-شغال

 

***

12)

من قاعدتن اشرف مخلوقاتم

با این سر و تن اشرف مخلوقاتم

شاید وزغ درون برکه با خود

می گوید: «من اشرف مخلوقاتم»!

 

***

13)

یک دلهره در هوای من می پیچد

مثل خوره در هوای من می پیچد

منظومه ی شمسی دلم گیج شده

صدها کره در هوای من می پیچد

نظرات ()



کودک آزار
نویسنده: علی شوش (باربد) - یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦

 

چون خسته ای از دوره ی بد، پس بزنش

یک عمر به تو کشیده زد، پس بزنش

دست تو برای هر عمل کوتاه است

زور تو به بچه می رسد... پس بزنش

 

***

 

تو مُردی و در عزای خود می زنی اش

در پاسخ عقده های خود می زنی اش

آخر تو بگو گناه این کودک چیست؟

معتاد! چرا به جای خود می زنی اش؟

 

***

 

زندانی تو شده، حصارش با توست

اعدامش کن! طناب دارش با توست

مختار تویی، هر آنچه می خواهی کن

چون بچه ی توست، اختیارش با توست

 

پ.ن: سفرنامه ی سوباتان 1 در بلبل زبونی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »