پست پیشین وبلاگم بنا به دلایلی به حالت پیش نویس بازگشت.
لطفن درباره ی علت آن پرسش نفرمایید...
پست پیشین وبلاگم بنا به دلایلی به حالت پیش نویس بازگشت.
لطفن درباره ی علت آن پرسش نفرمایید...
سلام به همه
اول
بعد از مدت ها دسترسی دائم به اینترنت پیدا کردم،
دارم دونه دونه به وبلاگای همه سر می زنم.
شرمنده اگه مدتی کمرنگ بودم، قول میدم جبران کنم.
دوم
دو چهارپاره،
بدون مقدمه:
(1)
خاطرات قدم زدن با تو
باز تکرار می شود در من
تو کجایی ببینی اینگونه
جاده آوار می شود در من
اتوبوسی به سمت تنهایی
و عقبگرد شهرهایی که
دورتر می کند تو را از من
می رساند مرا به جایی که
لحظه لحظه قدم زدن هامان
می شود بند بند در بغضم
در دلم شعر می شوم، اما
واژه ها مانده اند در بغضم
از ولیعصر تا به جمهوری
هی رژه می رود درون سرم
تک تک عابران و ماشین ها
بی صدا مانده اند دور و برم
یک مسافر دوباره جا مانده
و قدم می زند تک و تنها
اتوبوسی که می رود، اما
روح من مانده در خیابان ها
***
(2)
در انتظار نشسته ست مرد نامرئی
در انتظار نشسته ست روح سرگردان
قطار می رود و او دوباره جا مانده
به روی نیمکت ایستگاه اکباتان
دوباره دست به دست تمام خاطره ها
در امتداد همان راهرو قدم می زد
تمام بود و نبودش درون دالانی ست
که انتهاش شبی تازه را رقم می زد
شبی که می شود از حس ترس پر باشد
شب سیاه، شب اضطراب و نومیدی
و یا شبی که پر است از ستاره های سپید
شبی که بر سر او گرد عشق پاشیدی...
قطار رفت و تو رفتی و ایستگاه امشب
پر از من است، پر از روح های سرگردان
قطار رفت، تو رفتی و مرد نامرئی
هنوز مانده در این ایستگاه بی پایان
سوم
شش رباعی
بازهم بدون مقدمه:
(1)
آرام آرام و بی صدا می گیرد
در تک تک این ثانیه ها می گیرد
پای دل من به سیم بمبی وصل است
دل کندن از او جان مرا می گیرد
(2)
مانند شب جهان که برمی گردد
یا آخر داستان که برمی گردد
"گفتی که پس از سیاه..."* حافظ شاهد
رفته ست ولی بدان که برمی گردد
(3)
از ضربه ی تیر یک نگاه افتاده
ماه است، ولی درون چاه افتاده
دیروز اگر تاج سر عالم بود
حالا ز سرش مثل کلاه افتاده
(4)
قربانی فرهنگ جماعت بودن
تنها بودن، ننگ جماعت بودن
ای وای، چه قدر من بدم می آید
از جمله ی «همرنگ جماعت بودن»
(5)
ساکت بکنند بلکه شاکی ها را
یا محو کنند رنگ پاکی ها را
این بیل و کلنگ نقشه دارند که باز
بی خانه کنند کرم خاکی ها را
(6)
با چنگ که باربد خداحافظ گفت
تا راه تمام شد خداحافظ گفت
انگار که روح از تنش خارج شد
وقتی که به عشق خود خداحافظ گفت
چهارم
پی نوشت:
1)*
از دهر به هر گونه همی دار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
گفتی که پس از سیاه، رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید
«حافظ»
2)
حال مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم
«زنده یاد نجمه زارع»
3)
مخاطب خاص:
بابت همه چیز ممنون،
امیدوارم همیشه تو زندگیت به هرچی میخوای برسی
4)
چون برای پست قبل اطلاع رسانی نکردم، اینجا اطلاع رسانی می کنم!!!
اونایی که پست قبل رو نخوندن میتونن الان برن بخونن!
درود،
بازهم شرمنده از دوستان عزیز که فرصت اومدن به فضای نت و کامنت گذاشتن رو ندارم، ولی با گوشی به وبلاگ هاتون سر می زنم.
الان هم فقط مدت کوتاهی در نت هستم که می تونم پست بذارم، از بابت این که نمی تونم کسی رو دعوت کنم هم شرمنده ام.
با چند دوبیتی و رباعی در خدمتتون هستم.
دوبیتی:
(1)
تو تنها سرپناهت را نگه دار
و تن پوش سیاهت را نگه دار
به تو چه مزرعه غارت شد و رفت
مترسک تو کلاهت را نگه دار
***
(2)
شکوه شهر را از یاد بردیم
درون خود چه قدر آرام مردیم
بخواب آسوده کوروش، میهنت را
به دست قوم چنگیزی سپردیم
***
(3)
شبی یک اتفاق سرد افتاد
برای این دل پر درد افتاد
گمان می کرد سبز و ماندگار است
شبیه برگ های زرد افتاد
***
(4)
پر از حس گناه و شرم می گشت
پی جنس نخی یا چرم می گشت
میان کوه هایی از زباله
به دنبال لباس گرم می گشت
***
(5)
نمی فهمی که این دو فرق دارند؟
لباس کهنه و نو فرق دارند؟
زبان ما دوتا با هم یکی نیست
«سر برج» من و تو فرق دارند
***
(6)
ندارد ذره ای از خود اراده
کلاهش را به دست باد داده
تمام مزرعه غارت شد، اما
مترسک روی حرفش ایستاده
رباعی:
(1)
مثل خود نیچه که خدا را کشته
یا قذافی که نسل ها را کشته
مانند تمام قاتلان در دنیا
این وقت شناسی تو ما را کشته
***
(2)
چینی دلی که بند لازم دارد
یک حرکت سودمند لازم دارد
لب هایت را باز کن و خوب بخند
چای دل بنده قند لازم دارد
***
(3)
آغوش تو محو می کند باران را
گیسوی تو کل جنگل گیلان را
لب های تو از رونق می اندازند
بازار کلوچه های لاهیجان را
***
(4)
تا آن سوی جهان دلم را ببرد
تا آخر آسمان دلم را ببرد
با لهجه ی شیرین خودت حرف بزن
موسیقی اصفهان دلم را ببرد
***
(5)
نه... پیکر نابود مرا محو نکن
دنیای مه آلود مرا محو نکن
حالا که مرا کشید مثل سیگار
ای باد نیا، دود مرا محو نکن
***
(6)
این دفعه به پای خود نمی گردد باز
به خاطره های خود نمی گردد باز
این بار که هدهد برود سمت سبا
هرگز به سرای خود نمی گردد باز
***
(7)
آواره ی کوچه و خیابان آمد
افسرده و خسته و پریشان آمد
فهمیدم باز طرد شد از خانه
وقتی که صدای پای باران آمد
***
(8)
بازیچه ی امثال شما آدم ها
قربانی آمال شما آدم ها
هستند تمام گوسفندان جهان
با مهر و سند مال شما آدم ها
غزل:
صحرای صبر! گریه برایت نمی کند
این بار ابر گریه برایت نمی کند
بیدار شو عزیز! دروغ است خواب تو
خرگوش! ببر گریه برایت نمی کند
زاهد تمام می شود این شب، بترس چون
آن روز گبر گریه برایت نمی کند
آن روز، اختیار گواه است، هیچ کس
از روی جبر گریه برایت نمی ند
تو سالهاست چشم مرا خشک کرده ای
بالای قبر گریه برایت نمی کند
درود بر همه،
شاید بعضی از شما دوستان ندانند که من در کل دسترسی به اینترنت ثابت ندارم و فقط با تلفن همراه به اینترنت می آیم.
اگر کامنت هایتان را جواب نمی دهم ولی مطمئن باشید می خوانم و تا حد امان به وبلاگ ها و سایت های شما سر می زنم.
الان هم از دسترسی محدودی که به اینترنت دارم نهایت استفاده را کرده و وبلاگ خود را با سیزده رباعی به روز می کنم. باشد که مقبول افتد:
1)
باران باران باران باران باران
صبحانه ی سرد با دو فنجان باران
آماده ی دیدن طلوعت بودم
آمد به سر من و خیابان باران
***
2)
با هق هق گریه های بعد از باران
دلگیرم از این هوای بعد از باران
ای کاش وجودم را در بر گیرد
گرمای تو مثل چای بعد از باران
***
3)
درمانده و شوربخت یعنی صحرا
اوضاع شدید و سخت یعنی صحرا
هشدار! مواظب درختانم باش
چون جنگل بی درخت یعنی صحرا
***
4)
از آتش و خون به خانه بر می گردد
لبریز جنون به خانه بر می گردد
ای کاش فریب پیچ و خم را نخورد
وقتی حلزون به خانه بر می گردد
***
5)
با خواندن پرونده ی مختوم به مرگ
این گونه رسید طالع شوم به مرگ
چون داخل دادگاه، آتش قاضی ست
شد دانه ی ریز برف محکوم به مرگ
***
6)
شب آمد و سرخی غروبم را خورد
یک مرتبه آرزوی خوبم را خورد
آماده شدم که دل به دریا بزنم
افسوس که موریانه چوبم را خورد
***
7)
دیروز: سکانس اول، آغاز حیات
یک حرکت رخ، تمام شد... معنا: «مات»
امروز سکانس آخر این گونه گذشت
او رفت و بدون او دلم تنها... [کات]
***
8)
یک راه برای قطع آسان: نقطه
پایان تمام حرف هامان نقطه
یک عالمه حرف در دلم مانده، ولی
وقتی برسی به خط پایان... نقطه
***
9)
فرعون، مرا کشید از نیل دلت
قابیل شدی برای هابیل دلت
گفتند همیشه در به یک پاشنه نیست
یک پاشنه هم نداشت آشیل دلت
***
10)
ای ساکن سرزمین دریا، ماهی
ای صاحب آب های زیبا، ماهی
انسان که تصاحب بکند ملکت را
یعنی همه بَرده اند، حتا ماهی
***
11)
تصویر به جای مانده از خواب: شغال
تاریکی شب، کنار مرداب، شغال
از اول کار آخرش معلوم است
این حادثه ی نبرد سنجاب-شغال
***
12)
من قاعدتن اشرف مخلوقاتم
با این سر و تن اشرف مخلوقاتم
شاید وزغ درون برکه با خود
می گوید: «من اشرف مخلوقاتم»!
***
13)
یک دلهره در هوای من می پیچد
مثل خوره در هوای من می پیچد
منظومه ی شمسی دلم گیج شده
صدها کره در هوای من می پیچد

چون خسته ای از دوره ی بد، پس بزنش
یک عمر به تو کشیده زد، پس بزنش
دست تو برای هر عمل کوتاه است
زور تو به بچه می رسد... پس بزنش
***
تو مُردی و در عزای خود می زنی اش
در پاسخ عقده های خود می زنی اش
آخر تو بگو گناه این کودک چیست؟
معتاد! چرا به جای خود می زنی اش؟
***
زندانی تو شده، حصارش با توست
اعدامش کن! طناب دارش با توست
مختار تویی، هر آنچه می خواهی کن
چون بچه ی توست، اختیارش با توست
در این زمانه چه خوب است اعتراض کنیم
به روزگار بد و پست اعتراض کنیم
همیشه از همه -حتی خدا- طلبکار و
به گوش و پا و سر و دست اعتراض کنیم
شویم دلخور از این نابرابری در دست
لذا به گندگی شست اعتراض کنیم
سوار تاکسی شده، پول را بپردازیم
ولی به قیمت دربست اعتراض کنیم
برای دولت و یارانه بچه دار شویم
به واژه ی دهه ی شصت اعتراض کنیم
به می فروش سر کوچه و خیابان ها
توی خمار و من مست اعتراض کنیم
در این گروه اگر نیست اعتراض کنیم
به این گروه که پیوست اعتراض کنیم
نه حال دور زدن دارم و نه دنده عقب
بیا به کوچه ی بن بست اعتراض کنیم
به جای حرکت کردن بیا که بنشینیم
ببین نشسته چه خوب است اعتراض کنیم!
پ.ن: از کسانی که این شعر را قبلن شنیده یا خوانده اند معذرت میخوام.
خیلی دوست داشتم این پست رو تو روز بیستم خرداد، زادروز استاد عالی پیام بذارم تو وبلاگم، ولی نشد.
خدا رو شکر که تونستم تو روز تولد ایشون شعر رو به دستشون برسونم.
دوباره در دل من انقلاب می شود و
دلم به شعر سرودن مجاب می شود و
برایتان که قلم می نویسد انگاری
ورق به روشنی آفتاب می شود و
به شعر خویش دوباره نگاه می کنم و
دلم دوباره پر از اضطراب می شود و
ببین که شعر خجل گشته از مقام شما
چگونه بیت پس از بیت آب می شود و
دوباره کاغذ شعر و دوباره خط خطی و
سر من و ... آشوب و ... خراب می شود و
دوباره روز از نو با طلوع شعری نو
دوباره در دل من انقلاب می شود و
آن لحظه که دست من قلم می راند
احوال دل مرا خدا می داند
استاد عزیز دوستت دارم چون ...
[در وصف بزرگی ات زبان می ماند]
زدم به خط رباعی و وزن "مستفعل..."
دو بیت عشق برای شما که از ته دل...
ولی نمی کندم راضی این دو بیت جدید
و بعد از آن که بر آن می کشم خط باطل
سراغ قالب نو می روم و شعر جدید
دوباره در دل من انقلاب می شود و
برای عشق غزل را چه خوب می دانم
ظریف و ساده ترین چارچوب می دانم
هوای گرم دل و آفتاب مهر شما
دلیل خلق "رطب" را "جنوب" می دانم
طلوع می کند امشب غزل درون دلم
من این حقیقت را از غروب می دانم
«دم غروب غزل های آتشین دارم
و می نویسمشان روی چوب، می دانم»*
غزل که سوخت، و رفتم سراغ قالب نو
دوباره در دل من انقلاب می شود و
دوباره در دل من حس تازه ای افتاد
قلم و کاغذ و من، عشق و شور و شوق زیاد
برای آن که دهم شور و حال تازه به شعر
بگو روم به سراغ کدام قالب شعر؟
برای آن که روان، ساده و قوی باشد
مجاب می شوم این شعر مثنوی باشد
که بیت بیت دچار نگفته ها باشد
درون هر یک آن نکته ای جدا باشد
قلم به روی ورق می رود، ولی انگار
نمی شود... بنویسم... چرا؟ علی... انگار
که دست قفل شده، مانده در میانه ی کار
به سمت خط زدن شعر می رود انگار
هزار و سیصد و پنجاه و هفت خط زدن و
دوباره در دل من انقلاب می شود و...
پ.ن: بیت ستاره دار از «نجمه زارع»
پ.ن2: از تمام دوستان، مخصوصن دوستان بلاگفایی شدیدن معذرت میخوام، چون برای یه مدت دسترسیم به اینترنت محدود بود و به کل امکان کامنت گذاشتن در بلاگفا برام مقدور نبود، سعی می کنم از این به بعد جبران کنم.
یک سال دیگر گذشت.
یک به بیست و دو اضافه شد.
اصلن چه اهمیتی دارد این جمع زدن؟
بالاخره یک روز
دیر یا زود
به تساوی نهایی می رسم.
خدا کند
تا پایان این معادله
خودم باشم
خودم بمانم
خدا کند این بچه هرگز بزرگ نشود...
پی نوشت: از همه ی کسانی که زادروزم را تبریک گفتند بی نهایت سپاسگزارم